تبليغاتX
شاعران بزرگ
 
  1. منزلی در دوردست
  2. کتیبه
  3. قصه ی شهر سنگستان
  4. مرد و مرکب
  5. آنگاه پس  از تندر
  6. روی جاده ی نمنک
  7.  آواز چگور
  8.  پرستار
  9. غزل4
  10. در آن لحظه
  11. حالت
  12. صبوحی
  13. و نه هیچ
  14. سبز
  15. صبح
  16. نماز
  17. و ندانستن
  18. هنگام
  19. نوحه
  20. راستی ، ای وای ، ایا
  21. رباعی
  22. پیوندها  و باغ
  23. زندگی
  24. ناگه غروب کدامین ستاره؟

از این اوستا

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 
  1. کاوه یا اسکندر ؟
  2.  غزل 1
  3.  چون سبوی تشنه ...
  4. میراث
  5. گل
  6.  مرداب
  7.  غزل 2
  8. خزانی
  9.  دریچه ها
  10.  گله
  11.  بازگشت زاغان
  12.  ناژو
  13. دریغ
  14.  طلوع
  15.  غزل 3
  16. بی دل
  17.  آخر شاهنامه
  18.  قولی در ابوعطا
  19. چه آرزوها
  20.  وداع
  21.  پیامی از آن سوی پایان
  22.   با همین دل  ...
  23. پیغام
  24. برف
  25. قصیده
  26. سر کوه بلند ...
  27. مرثیه
  28. گفت و گو
  29. ساعت بزرگ
  30. جراحت
  31. رباعی
  32. خفتگان
  33.  قاصدک

 

 





برگرفته از سایت آوای آزاد

آخر شاهنامه

 
  1. یاد
  2. نغمه ی همدرد
  3. ارمغان فرشته
  4. خفته
  5. بی سنگر
  6. شعر
  7. سترون
  8. در میکده
  9. هر جا دلم بخواهد
  10. نظاره
  11. به مهتابی که بر...
  12. سه شب
  13. سگها و گرگها
  14. فراموش
  15. فریاد
  16. مشعل خاموش
  17. اندوه
  18. قصه ای از شب
  19. مرداب
  20. برای دخترکم لاله و...
  21. زمستان
  22. گزارش
  23. جرقه
  24. لحظه
  25. روشنی
  26. گرگ هار
  27. بیمار
  28. فسانه
  29. داوری
  30. آب و آتش
  31. پاسخ
  32. سرود پناهنده
  33. لحظه ی دیدار
  34. پرنده ای  در دوزخ
  35. پند
  36. آواز کرک
  37. چاووشی
  38. هستن
  39. باغ من
  40. منظومه ی شکار
 

 

زمستان




+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:12 توسط پیمان محمدی |

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث
تولد اسفند ۱۳۰۷
مشهد
مرگ ۴ شهریور ۱۳۶۹
تهران
آرامگاه توس
لقب‌ها م. امید
زمینه فعالیت ادبیات فارسی
موسیقی
سبک شعر نو
ملیت ایران
همسر یا شریک زندگی ایران اخوان ثالث


مهدی اخوان ثالث (اسفند ۱۳۰۷، مشهد-۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر و موسیقی‌پژوه ایرانی است. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.

اخوان ثالث در شعر کلاسیک ایران توانمند بود. وی به شعر نو گرایید و آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعرش به جای نهاده‌است. همچنین او آشنا به نوازندگی سه‌تار و مقام‌های موسیقیایی بوده‌است.[۱]


 تبار

پدر او که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که با انقلاب کبیر شوروی به ایران آمد و شناسنامه گرفت، از این رو آنان نام خانوادگیشان را اخوان ثالث به معنی برادران سه‌گانه گذاشتند.[۲]


زندگی

  • مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود.
  • در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد.
  • از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
  • در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
  • اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
  • در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران اخوان ثالث ازدواج کرد.
  • در سال ۱۳۳۳ برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد.
  • پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
  • در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.
  • در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه های تهران، ملی و تربیت معلم به‌تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.
  • در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
  • در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد طبق وصیت وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
  • از او ۴ فرزند به‌جای مانده است.

شاعری و سیاست

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد.

اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال ۱۳۳۶، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت. [۳]


با اینکه نخست به سیاست گرایش داشت ولی پس از رویداد ۲۸ مرداد از سیاست تا مدتی روی گرداند. چندی بعد با نیما یوشیج و شیوهٔ سرایندگی او آشنا شد. شاهکار اخوان ثالث شعر زمستان است.[۳]


سبک‌شناسی

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه‌های حماسی را در شعرش به کار می‌گیرد و جنبه‌هایی از این درونمایه‌ها را به استعاره و نماد مزین می‌کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام‌آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه‌ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت‌خواهانه پدید آورده‌است و در این راه گاه ایران‌دوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده‌است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته‌است: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»

شعرهای اخوان در دهه های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم‌نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت. [۳]


اخوان از نگاه دیگران

من نه سبک شناس هستم نه ناقد.... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته‌ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم... مهدی اخوان ثالث

جمال میرصادقی، داستان‌نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته‌است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان‌بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.[۳]

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال‌های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م. امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

نادرپور گفته‌است: «شعر او یکی از سرچشمه‌های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه‌ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می‌گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می‌توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می‌توان مشاهده کرد.» [۳]

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه‌ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده: «من نه سبک شناس هستم نه ناقد... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته‌ام که می‌کوشم اعصاب و رگ و ریشه‌های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم....»

هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می‌داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می‌گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می‌توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره. [۳]

اسماعیل خویی، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.

به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته‌است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده‌است. آقای خویی می‌افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال‌های شاعرانه بود. اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می‌رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می‌گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه‌است. [۳]

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می‌گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره‌ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده‌است.

شعر زمستان در دی ماه ۱۳۳۴ سروده شده‌است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می‌کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته‌است. [۳]

آرامگاه مهدی اخوان ثالث
آرامگاه مهدی اخوان ثالث

درگذشت

اخوان ثالث چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در در چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ در تهران جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

رویدادها

  • اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
  • در سال ۱۳۳۳ و ۲۹ چندین بار به اتهام‌های سیاسی زندانی شد.
  • در سال ۱۳۳۶ پس از آزادی از زندان در رادیو، و مدتی در تلوزیون خوزستان منتقل شد.
  • در سال ۱۳۵۳ به تهران منتقل شد و در رادیو تلوزیون ملی شروع به کار کرد
  • در سال ۱۳۵۶ به تدریس شعر سامانی و معاصر در دانشگاه تهران پرداخت.
  • در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد.[نیازمند منبع]
  • در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت.

نمونه اشعار

بخشی از شعر زمستان:

 
مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

 
مهدی اخوان ثالث

 

کتاب‌شناسی

  • ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰)
  • زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵)
  • آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸)
  • از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)
  • منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)
  • پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸)
  • عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸)
  • بهترین امید (۱۳۴۸)
  • برگزیده اشعار (۱۳۴۹)
  • در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵)
  • دوزخ اما سرد (۱۳۵۷)
  • زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)
  • ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸)
  • گزینه اشعار (۱۳۶۸)

پانویس

  1. ستایشگر، مهدی. نام نامهٔ موسیقی ایران زمین جلد سوّم. چاپ اوّل، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۶، ISBN ۹۶۴-۴۲۳-۳۷۷-۸(جلد ۳)، صفحهٔ ۵۲.
  2. مدیریت مجموعه فرهنگی تاریخی توس. تابلوی زندگینامه مهدی اخوان ثالث در کنار مزارش
  3. ۳٫۰۳٫۱۳٫۲۳٫۳۳٫۴۳٫۵۳٫۶۳٫۷اخوان، شاعر حماسه و شکست

منابع

  • ستایشگر، مهدی. نام نامهٔ موسیقی ایران زمین. چاپ اوّل، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۶، ISBN ۹۶۴-۴۲۳-۳۷۷-۸، ‏صفحهٔ ۵۲. 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:50 توسط پیمان محمدی |

درباب علت گرایش آدم‌ها به خواندن شعر

 

کورش جوشن‌لو 

 

بارها از خود پرسیده‌ام که چرا تا این پایه شعر مهدی اخوان ثالث برای من دارای جذابیت و کشش است و علت چیست که هرگاه ازبحث‌ها و پژوهش‌های علمی و فلسفی برای مدتی خسته می شوم به شعر اخوان ثالث پناه می برم. شاید از پیش پاسخ این پرسش به گونه‌ی ناخودآگاه در فکر من حضور داشته است، اما گمان می کنم امروز پاسخم پختگی و سنجیدگی‌ مورد نیاز را پیدا کرد تا روی کاغذ بیاید.

روی آوردن آدمها به شعر و بطور کلی ادبیات می تواند علت‌‌های گوناگونی داشته باشد. در این میان عده‌ای هستند که به ادبیات به عنوان یک "موضوع پژوهش" نگاه می کنند. اینها "ادیب" هستند و واژه‌ها و آثار ادبی از هر کس که باشد برایشان مهم و درخور بررسی است. حتی اگر اثر ادبی‌ای را بد بدانند آنرا به دقت بررسی می کنند تا بدی آن را بازنمایند. "واژه‌ها" و "ترکیب‌ها" برای اینها همان جایگاهی را دارد که طبیعت و قوانین و اشیاء آن برای مثلا یک فیزیک‌دان. از جمله علامه دهخدا. او استاد ادبیات است. آدم تردید می کند که آیا اثر ادبی‌ای به زبان فارسی وجود دارد که او نخوانده باشد. حتی موارد استناد او به شعر عرب نیز بسیار فراوان و درخور توجه است. او در ذهنش برای هر واژه، چه خوب و چه بد، یک شناسنامه می سازد. قدمتش، معانیش، میزان کاربردش ، زیبایی اش، وزن و آهنگش و ... . ادبیات برای این دسته از افراد هدف است چرا که اینها پیش از هر چیز- و یا در کنار چیزهای دیگر- "ادیب" هستند.

آشکارا می دانم که من جز دسته‌ی بالا نیستم. پس چیست آنچه مرا به سوی شعر بطور کلی و شعر اخوان بطور خاص می کشاند. من که آثار ادبی و الفاظ برایم فی نفسه ارزش نیست.

برای پاسخ‌گویی به این پرسش بد نیست دیدگاه خودم را در باره ی هنر "شاعری" بگویم. هر شاعرِ براستی موفق و برگزیده‌ای (دست کم در سنت شعرگویی فارسی ) یک "اندیشه" و یا یک "احساس" ژرف و درخور توجه را پیش از سرودن شعر در درون خود دارد. این اندیشه و یا احساس "درنمایه‌"‌ی شعر او است. این درونمایه شاید در نزد آدمهای بسیاری باشد، حتی عمیق‌تر و اندیشیده‌تر از آن چه که نزد شاعر است. اما "شاعری" از آن لحظه آغاز می شود که یک انسان بتواند این احساس و یا اندیشه‌ی درونی خویش را با "بیانی هنرمندانه" در قالب جمله‌ها و مصراعها و آمیخته‌ با آرایه‌ها و صور خیال بریزد؛ یعنی آن درونمایه را - که ممکن است بسیاری دیگر نیز آنرا دارا باشند- بتواند در قالب هنرمندانه‌ای که نامش "شعر" است، بریزد. حال جزئیات این قالب را سنت و فرهنگ مخاطبان مشخص می کند. برای نمونه در زبان انگلیسی در شعر، وزن و بیت‌های دو مصرعی وجود ندارد اما در فارسی (در گرایش سنتی آن) اینها موجود است.

بر این پایه، شاید کسی باشد که احساسات پشت سر شعر شاملو را بسیار ژرف‌تر و جدی‌تر از "شاملو" تجربه کرده باشد، اما او را شاعر نمی دانیم. زیرا "شاملو" است که این هنر را داشته که این درونمایه را در قالب سحرآمیز شعر بریزد. پس شاملو "شاعر" است.

با توجه به این مقدمه دوباره به پرسش نخستین باز می گردیم. برای پاسخ به این پرسش بد نیست یک مقایسه کنم، بین شاعری که شعرش را معتادانه می خوانم و شاعری که نسبت به شعرش گرایش چندانی ندارم. اخوان ثالث و سهراب سپهری.

سهراب سپهری شعر می گوید، شاید زیبا و گاهی خوش آهنگ هم شعر می گوید و هواداران بسیاری دارد و به لحاظ شخصیتی نیز آدم جذاب و دلنشینی است (در نظر من). اما چرا شعر او بر دل من نمی نشیند. گمان می کنم علت را اینگونه بتوان صورت‌بندی کرد: من با درون‌مایه‌ی شعر او یعنی آن احساساتی که در پشت شعر او حاضر است، بیگانه‌ام. من با سهراب در آن مضامین هم‌دل و هم‌سخن نیستم. بی‌گمان سهراب احساسات عمیق،‌ پیچیده و منحصر‌به‌فردی داشته است. این احساسات در او شکل می گرفته و تجربه می شده است و سپس سهراب دست به قلم می برده و آنها را ثبت می کرده است.

اینکه سهراب می گوید: "کفش‌هایم کو؟ / چه کسی بود صدا زد سهراب؟" این براستی یک تجربه‌ در عمق احساسات پیچ در پیچ و منحصربه‌فرد او بوده که او آنرا در قالب شعر ثبت کرده است. یا آنجا که می گوید: "بالش من پر آواز پر چلچله هاست " براستی در حال بیان یک تجربه‌ی احساسی بسیار پیچیده و عجیب است که دست کم بنده تا کنون آنرا تجربه نکرده‌ام و بر این پایه هیچ چیز از این ابیات دستگیرم نمی شود.

اینست که شعر سهراب با همه‌ی جایگاهی که برای او قائلم برای من جذابیتی ندارد و من را به سوی خود نمی فرا نمی خواند. چرا که با آن اندیشه یا احساسی که در پس پشتش است، هم‌دل و هم‌سخن نیستم و اصلا برایم عجیب و غریب و گنگ است. البته شاید در آینده به این هم‌دلی با او دست یابم و شعرش برای من بسیار جذاب و دلنشین شود.

اما در هنگام مواجهه با شعر اخوان داستان برای من بکلی وارونه است. من آن انگیزه و درونمایه‌ی شعر اخوان را که در پشت تک‌تک بیتها و حتی کلمات شعرش موج می زند در ژرفنای احساس و اندیشه‌ام تجربه کرده‌ام. آن "درود دردناک اندهان"را، آن "دریغ" و "افسوس" و "درد" را. آن "ناامیدی" و "حسرت" را و "نداشتن انتظار هیچ خبری" و در نتیجه دست رد به سینه‌ی "قاصدک" زدن را. این را که "چون در ختی در زمستانم/ بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود" این را که فریاد بزنم: "ای جاودانگی!/ ای دشت‌های خلوت و خاموش!/باران من نثار شما باد" . این را که "ابرهای همه عالم شب و روز/ در دلم می گریند.".

من همه‌ی اینها را پیش‌تر در خودم تجربه کرده‌ام. اینها برای من آشنا است. من و اخوان هم‌دلیم، هم سخنیم. منتها او به جادوی بیان شاعرانه مجهز است، او هنر شعر گفتن دارد، اما من ندارم. در احساس (=درونمایه) مشترکیم اما زبان من از بیان شاعرانه ی این احساسات قاصر است. اوست که توانسته این احساسات را به بهترین وجهی در قالب شعر بیان کند. اینست راز دلبستگی من به شعر اخوان.

این را هم بگویم که برخی از افراد بنا به دلایل مختلف، بدون هیچ‌گونه احساس هم‌دلی و هم‌فکری جذب شعر شاعری می شوند اما سپس‌تر به مرور زمان به اندیشه‌ها و احساساتی مشترک با آن شاعر دست می یابند. یعنی مثلا در آغاز مسحور سحر کلامش می شوند اما به مرور زمان با او هم‌دل و هم‌سخن هم می شوند. اما داستان من اینگونه نبوده که ابتدا شعر اخوان را بخوانم و سپس با او هم‌دل و هم‌سخن شوم. بلکه من اخوان را به این علت برگزیده‌ام که همان تجربیات و احساساتِ تجربه‌شده‌ی من را او هم پیش‌تر و بهتر تجربه کرده و هنرمندانه روی کاغذ اورده است.

درپایان یادآور می شوم که این نوشتار در اتمسفر شعر نوین و معاصر نوشته شده است و سخن در باب شعر کهن فارسی از تیررس دانسته‌های کنونی من خارج است.

+++

احساس عمیق و دردناکم را، که گویا بیانگر سرنوشت من و قومم و سرزمینم همه با هم است، در پوشش شعر سحرآمیز اخوان ثالث بیان می کنم:

 

پیغام

چون درختی در صمیم سرد و بی‌ابر زمستانی مهدی اخوان ثالث
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته است


چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه‌های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خَست ؟


چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یادِ با نرمک نسیمی چون نماز شعله‌ی بیمار لرزیدن
برگِ چونان صخره ی کرّی نلرزیدن
یادِ رنج از دستهای منتظر بردن
برگِ از اشک و نگاه و ناله آزردن


ای بهار همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه‌ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر، ‌خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه‌ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من

شعر را با صدای خود شاعر بشنوید+

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:35 توسط پیمان محمدی |

جلسه محاكمه عشق بود  : 

و قاضی عقل  ،

و عشق محكوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود   

یعنی فراموشی  ، 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند   

قلب شروع كرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی   

ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی 

و شما پاها كه همیشه آماده رفتن به سویش بودید   

حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند

ولی من متحیرم كه با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده ، چرا هنوز از او حمایت میكنی !؟ 

قلب نالید: كه من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند 

و فقط با عشق میتوانم یك قلب واقعی باشم  .

پس من همیشه از او حمایت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:37 توسط پیمان محمدی |

الو! سلام
-: سلام عليكم! بفرماييد.
-: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.
-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟
-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.
-: من هيچ كس و فراموش نميكنم. هيچكس.
-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟
-: بگو! همه حرفات رو مي شنوم.
-: خدا جونم؟!
-: بگو جانم!
-: يه خواهش دارم.
-: بگو عزيزم.
-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم
صدامو مي شنوي يا نه.
اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.
مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفم رو مي شنوه برام كافيه.
-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم.
تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم.
هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي ا
ينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي
شنوه، تقصير من نيست.
-: واقعا حرفام رو مي شنوي؟!
-: واقعا حرفات رو مي شنوم.
-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟
-: بله!
-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از
چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟
-: آره همش رو مي دونم
-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟
وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟
وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟
صداي در زدنام رو مي شنوي؟
-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه
نشنيدي ان الله سميع الدعاء
-: مي دونم. اما من…
-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي
شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.
-: الهي بميرم!
-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم. به ملائك گفتم مبادا چيزي
بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر. بر مي گرده. بنده من اون عمل رو انجام نمي ده. بنده من اون
حرف رو نمي زنه. بنده من اون…
هر چي ملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد
اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.
هي صدات زدم. گفتم: بنده نرو. اما تو رفتي. گفتم: بنده من نزن. اما تو زدي. گفتم: بنده من
نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم
بنده ات عوض نشد.
-: شرمنده ام.
-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي
مي زني.
-: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.
به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر
و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.
به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه
لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر
نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند
قبول كنه.
اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس.
خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،
به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي
كنم.
خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.
خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.
خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني.
خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم.
اما…
اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شان و مقام توست.
-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!
مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!
چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.
هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، ديگه
رو درست مي شي
اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني
-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو
مرا نيامرزي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم
كه لحظه مرگ منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ كني



 

    

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 22:51 توسط پیمان محمدی |

به درخواست دوستان خوبم از اثر شاعران دیگه هم تو بلاگ گذاشتم

سياوش كسرايي  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيد

سياوش كسرايي

سياوش كسرايي در سال 1306 در اصفهان زاده شد پس از به پايان رساندن دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني وارد دانشگاه شد
و در رشته حقوق سياسي موفق به دريافت درجه ليسانس گرديد
پس از فارغ التحصيلي در سال 1331 به عنوان كارمند در وزارت بهداري به كار مكشغول شد
كسرايي در سالهاي پس از كودتاي 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود اشعار خود را با نام مستتعار كولي شبان بزرگ اميد رشيد خلقي و فرهاد رهآورد به چاپ مي رساند.

 

ساز سرود

 گل سرخي بر دهان
خورشيدي در انبان
 پيشاپيش سرودي راه مي رويم
 پيشاپيش سرودي را مي رويم
 سرودي كه خون
سرودي كه نان
 مي دهد به ما
جان مي دهد به ما
 من سرود را نمي خوانم
 چون سرود را نمي دانم
 هيچ كس نمي خواند
چون نمي داند
 روزي ديگر
 باز مي گرديم
سرود را مي يابيم
سرود را مي سازيم
 سرود را مي خوانيم
 عبوس و خسته
دسته دسته
 گسسته گاه گاه پيوسته
 پيشاپيش سرودي پيش مي رويم

 

 

غزل براي درخت

تو قامت بلند تمنايي اي درخت
 همواره خفته است در آغوشت آسمان
 بالايي اي درخت
 دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت
وقتي كه بادها
در برگهاي درهم تو لانه مي كنند
 وقتي كه بادها
 گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند
 غوغايي اي درخت
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
 خنياگر غمين خوش آوايي اي درخت
در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
 پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت
سر بركش اي رميده كه همچون اميد ما
 با مايي اي يگانه و تنها يي اي درخت

آرزو

سينه سوز است هنوز
 ياد خونين نبردي كه گذشت
ناله ها پر شد در سينه كوه
 شيهه ها گم شد در خلوت دشت
همه نامردي و نامردي و ننگ
 صحنه جولانگه رزم دو همآورد نبود
زخمي خنجر خويشيم افسوس
جنگ جنگ دو جوانمرد نبود
سنگر سوخته در پشت سرم
طرح محوي از شهر
نقش در چشم ترم
تنم آغشته به خون
خون از اين سينه ويران شده ديگرگون
كوله بارم بر پشت
چوب پرچم درمشت
با همه خستگي و خون ريزي
با همه درد كه مي پيچم از آن بر خويش
با همه ياس كه صحراست به آن آلوده
 پيش مي آيم ... مي آيم پيش
 من بدين گونه نمي خواهم مرگ
 من بدين گونه نمي خواهم زيست
 من نمي خواهم اين تلخ درنگ
من نمي هواهم خاموش گريست
 شهر اين شهر كه با ميوه صبح
 رنگ انداخته در چشمانم
از سر تپه هويدا و نهان
مي كشاند به خود اين پيكر بي سامانم
 نيست فرمانده من در اين راه
 هيچ كس جز دل من
 هيچ كس نيست بر اين راه دراز
جز دلم قاتل من
مي تواند چون دگران
ناله اي كرد و دراين وادي خفت
مي توان داشت از اين خفتن اميد حيات
مي توان رفت ولي چون مردان
 مي توان مرد و به لب هيچ نگفت
مي خزم ب تن اين شيب و فراز
 كاش پا داشت توانيي تن
كاش با قمات آراسته مي رفتم پيش
 كاش مي رفتم مي رفتم من


فريدون مشيري

فريدون مشيري در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره

آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در مشهد و تهران به پايان رساند

 و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبيات فارسي دانشگاه

 تهران به تحصيل پرداخت اما آن را ناتمام رها كرد و به سبب دلبستگي

 بسياري كه به حرفه روزنامه نگاري داشت از همان جواني وارد فعاليت

 مطبوعاتي شد كار وي خبرنگاري و نويسندگي بود 30 سال در اين زمينه

 كار كرد و سالها عضويت هيات تحريريه سخن روشنفكر سپيد و سياه

 چند نشريه ديگر را داشت در سال 1324 به عنوان كارمند در وزارت

 پست و تلگراف و تلفن كار مي كرد در سال 1350 به شركت مخابرات

 ايران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد در سال 1333 ازدواج

كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي بابك و بهارك از او به يادگار مانده است.

آتش پنهان

گرمي آتش خورشيد فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته اين چنگي پير
ره ديگر زد و آهنگ دگر
زندگي مرده به بيراه زمان
كرده افسانه هستي كوتاه
جز به افسوس نمي خندد مهر
جز به اندوه نمي تابد ماه
باز در ديده غمگين سحر
روح بيمار طبيعت پيداست
باز در سردي لبخند غروب
رازها خفته ز ناكامي هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آويخته مي پرهيزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تك تك از شاخه فرو ميريزند
مي كند باد خزاني خاموش
شعله سركش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشيند
تا به يغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان مي لرزد
زانكه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله كشد در جانم
مي رسد سردي پاييز حيات
تاب اين سيل بلاخيز نيست
غنچه ام نشكفته به كام
طاقت سيلي پاييزم نيست

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:18 توسط پیمان محمدی |


+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 17:50 توسط پیمان محمدی |

استاد مهدی اخوان ثالث « این ابر رند هوشیاری که از تراز سلاله ی رندان و راستانی چون حافظ و خیام بود ، این استاد مسلم زبان و زمان » در اسفندماه 1307 در توس خراسان دیده به جهان گشود ، تا ادبیات و فرهنگ سترگ ما شاهد تولد ابرمردی باشد که شاعری امروز ما و در کل شاعری امروز و دیروز ما مدیون و وامدار این قله شعر و ادب است و او در اوج فروتنی خود را اینگونه معرفی می کند

:

« پدرم اسمش علی بود و اصلاً اهل فهرج یزد بود ، اما کوچ کرده و پرورده خراسان بود. او زنی داشت به نام مریم اهل خراسان و در سال 1307 « هیچ آقایی » را که من باشم در توس خراسان به دامان روزگار افکند و این هیچ آقا همین طور بزرگ می شد تا روزی و روزگاری دیده دارد برای خودش دلی دلی آواز می خواند. و اما چه آوازی ، مسلمان نشوند ، کافر نبیند ...

... حاصل عمر چهل اند ساله ام فقط و فقط همین است و همین ، همین چارتا کلام سرود و سرّی است که با شما مردم و با خودم و زمانه ی خودم و شما دارم ، جز همین و همین سرّ و سرودی که با شما و برای شما داشته ام ... دیگر جز این چیزی، مطلقاً هیچ ندارم ، نه سر وسامان زندگی، نه امن خاطر ، نه - عرض شود به حضور شما- هیچ منصب و رتبه و مراتب و سوابق نسوخته ی اداری و مهندسی و کمک مهندسی و دبیری و آموزگاری ( با وجود هفده هجده سال کار مرتب و منظم آموزشی در دبستان و دبیرستا ن ها و بعد هم کتابخانه ی ملی وبعد هم در رادیو و اخیراً هم چند سالی در تله ویزیون ملی که جمعاً تا بحال اگر همه سالیان را با انقطاعها و بریدگی هایش به روی هم حساب کنیم ، قریب سی سال کار گوناگون فرهنگی تواند بود ) و دیگر عرض شود به حضور شما ، نه هیچ اطمینان به فردا – آن هم در آستانه ی پیری – و نه هیچ باز نشستگی و نه حتی یک آلونک خشتی که هر چار صباح یک بار ناچار نشوم با اهل بیت محترم یک مشت خرت و پرت و چارتا کتاب و دفتر دستک و کلی یادداشت و فیش و پیش نویس و پاک نویس و بار و بندیل و اسباب اثاثه ی بر و بچه ها و خودم را به کول بگیرم و از این خانه به آن خانه ، ازاین محله به آن محله بروم و سر پناهی اجاره کنم ، به قول آقای « م.امید» متخلص به « لکه ابر آفاق نومیدی » :

ای وطن آباد باشی ، سربلند، آزاد باشی

گرچه بهر من نداری ، کلبه ای کاشانه ای هم

جغدها هر شب نشانم می دهند «امید » و می گویند :

گنج معنی بین ندارد گوشه ی ویرانه ای هم

... »

... استاد بزرگ ما خود را اینگونه معرفی کرد و در این گله گزاری هزار حرف نگفته، نهفته می ماند ...

اما سال شمار کوتاهی درباره زندگی این بزرگ :

... در سال 1327 دیپلم آهنگری خود را از هنرستان فنی مشهد دریافت نمود و در همانجا مشغول کار شد . سپس به تهران آمد تا به خدمت سربازی برود ، اما معاف شد و در یکی از دبیرستان های شهر ورامین مشغول به کار شد . در سال 1329 با دختر عموی خود یعنی « ایران اخوان ثالث » ازدواج کرد .

اخوان بارها به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه ی کاشان تبعید شد . در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد و هنگام آزادی ( سال 1336) در رادیو مشغول کار شد و پس از مدتی به تلویزین خوزستان منتقل شد .

در سال 1353 به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی به کار پرداخت . در سال 1356 در دانشگاه های تهران ، ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد، و دو سال بعد در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ( فرانکلین سابق ) به کار پرداخت و سر انجام در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از تمام مشاغل دولتی، بازنشسته شد .

در سال 1369 به دعوت « خانه ی فرهنگ » آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل ( 16 تا 18 فروردین ) برای نخستین و آخرین بار به خارج رفت و ضمن این سفر ، از کشورهای انگلیس ، دانمارک ، سوئد ، نروژ و فرانسه نیز دیدن کرد .

شاعر زمستان در ساعت 10:30 شب یکشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر تهران دیده از این جهان « سراپا نکبت منفور » فروبست و به دیدار حق رفت ... و مادر شعر را برای همیشه داغدار کرد ... دکتر کاخی در مقدمه ی « صدای حیرت بیدار» می گوید :

« حالت مردن نداشت . هنوز ، شب که می شد ، او پراز ستاره می شد . زندگی را دوست داشت و مرگ را دشمن .البته ضعیف شده بود. دلش هم به قول خودش ترک خورده بود ولی زنده بود و رنگ مردن نداشت . مرگ او به قول عزیزی، به خود کشی بیشتر شباهت داشت .

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 17:56 توسط پیمان محمدی |

  

گفتگو با خدا

در خواب خدا را ديدم

فرمود می خواستی مرا ملاقات نمايی

جواب دادم اگر وقت داشته باشيد

خدا با لبخند پاسخ داد زمان من نا متناهی است

و چه پرسشی در نظر داری؟

-چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند ؟                  

خدا پاسخ داد .......                     

اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند              

عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند            

اين كه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند               

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند             

اين كه با نگراني نسبت به آينده                      

زمان حال فراموششان مي شود                 

آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي می كنند و نه در حال                

اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هر گز نخواهند مرد                  

و چنان مي ميرند كه گويي هر گز زنده نبوده اند                              

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم             

بعد پرسيدم ......                             

به عنوان خالق انسانها                       

مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند؟ !                 

خدا با لبخند پاسخ داد .....             

ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد                 

اما مي توان محبوب ديگران شد                  

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند                   

ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايی بيشتري دارد                     

بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد                             

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوست شان داريم ايجاد كنيم

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم درمان يابد                        

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند                                

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند                      

اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند                 

ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند     

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند             

بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند  

وبدانند که من همه جا حضور دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 17:45 توسط پیمان محمدی |


 بیا ره  توشه بر داریم قدم در راه بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.....؟

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1383ساعت 23:39 توسط پیمان محمدی |